❤یـــه روز خــوبــــ میـآد❤


بگــذارید بگـوینـد " مردادیــــــــ ها " مغرورند...!

مـــــــــــا دوسـتـت دارم هــایـمان را خـرج کـسـی کـه " لـیـــاقــــتـــش " را نـدارد، نـمی کـنیـــــــــــــــــــم ...

" لیاقت " برای مـــــــــا خیلی مهم است ...


چون هر کسی نمیتواند آن را داشته باشد ..

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعضیا میخوان برا ما "مــــردادیـــــا" شاخ بشن...ولی...نمیدونن شاخ که بشن...جاشون رو سر گاوه..نه رو سر شیر

+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۲۶| |nazi zakhar ♪|


کیا روز جمعه اینجورین؟؟؟

به افتخارشون

 

 

اگه شکلات بودی شیرین ترین بودی ، اگه عروسک بودی بغلی ترین بودی ، اگه ستاره بودی روشن ترین بودی و تا زمانی که دوست منی عزیز ترینی . روز ولنتاین مبارک مبارک . . .

 

میدونی ولنتاین یعنی چی ؟ یعنی اینکه یادمون باشه یه عاشق واقعی باید فقط به یه نفر دل ببنده و تا آخر عمر هم عاشقانه عاشقش باشه

 

 

همه زندگی فقط ۳روزه : اومدن – بودن – رفتن . من خودم نخواستم بیام ولی خودم می خوام که باشم اونم فقط به خاطره تو وقتی هم که دیگه نباشی منم میرم

+ یکشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۵| |nazi zakhar ♪|


kelas aval bodam chesham zaief shode bod mikhastan mamanam ina mano bebaran cheshm pezeshki sare sofre sham dashtan migoftan farda mirim dare madrese hossein mibarimesh cheshm pezeshki manam k shenide bodam servise madresamo zange akhar goftam babam miyad donbalam to boro onam raft 1 saat az tatiliye madrese gozasht hame raftan man mondam dame dar ama mamanamo babam nayomadan hala nago hamon dishab pashimon shodan k biyan donbalam b man nagofte bodan agha manam kam kam geryam gerefte bod modiremon omad goft alan miyan midozdanet boro khone manam dahanamo 2 metr baz kardamo hey nare mizadam yeho 2 ta arab bisharaf omadan mano savar konan bedozdan az tarse khodam shashidam to shalvaram akh mano bgo dashtam az tarso khejalat jelo modiremon mimordam dge modiremon raft to daftae z zad khonamon mamanam omad donbalam yadesh bkheyr soratam az ashkam siyah shode bod vali mondam chera shashidam to khodam akhe on arabe faghat omad kenaram mashinesho park kardr
+ یکشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۸| |nazi zakhar ♪|


یکی بود یکی نبود...تابستون چندین سال پیش بود!بردیا حدودا دو سه سال داشت و منم پنج شش ساله بودم!یه شب از همین شبای خدا که من و بردیا رفته بودیم طبقه پایین خونمون و تو اتاق مادرجون خوابیده بودیم اتفاق بسیااار بسیااار عجیبی که امیدوارم هیچوقت سرتون نیاد برای اینجانب رخ داد!آقا بنده در حال دیدن هفت پادشاه در خواب بودم( خواب اون شاهزاده رویاها با اسب سفید نبودشا! ) و از شـِکَر خواب شبانگاهی خود لذت میبردم که یک دفعه احساس کردم بارون شروع به باریدن کرده!بله!جونم براتون بگه که همونطوری که خواب بودم این سوالات تو ذهنم نقش بستن:بارون؟! به این شدت؟! تو خونه؟! مگه سقف سوراخ شده؟! حالا از اینا گذشته ، چرا بارونش گـــــرمه؟!!!!!!!!بعد از گذشت لحظاتی بارون قطع شد و منم که هنوز خواب بودم ( جالبه که تو خواب اون بارون عجیب رو حس کرده بودما!! ) با قبولوندن به خودم که بارونش چیزی جز توهم نبوده اصلا سعی در بیدار کردن خودم از خواب شیرین نکردم...خب این از این...مدتـــــــــــی بـــــــعــــــد...ازونجایی که مامان من عادت داشته و داره که شبا به من و بردیا سر بزنه (مادر دیگه!) میاد داخل اتاق و به محض اینکه قیافه ی بارون زده ی منو میبینه داد میزنه و منو بلند میکنه ( به طرز فجیهی، هنو شوکی که اون لحظه بم وارد شد رو یادمه! ) و میگه: تـــــــامــــــــــارااا ... چیــــــــــکار کـــــــــــــردی؟!!!منم به شکم و موهام یه نگاهی انداختم و با وحشتی توام با خشم به بردیا که با خیال تخت خوابیده بود نگاه کردم!طبق تحقیقاتی که روز بعد توسط مامان به عمل اومد بردیا مجرم شناخته شد!من بدبختم که هیچی دیگه...چیزی جز یه قربانی بیچاره که توسط داداشش آبیاری شده بود نبودم!اونطور که فهمیدیم تو اون شب خاطره انگیز آقا بردیا (!) از خواب پا میشه و به خیال اینکه دستشویی رفته همونجا تو رخت خواب و رو سر و کله ی من بیچاره کار خودشو میکنه...و شــــــــــــــــــــــــــــــد آنــــــچـــــــــــــــه شــــــــــــــــــــد...خلاصه اینکه اون شب مامان منو بلند کرد و انداخت تو حموم و بردیا هم هیچوقت به جزای عملش نرسید!قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونش نرسید...طفلی این کلاغه...محکومش کردیم به نرسیدن به خونش!!!
+ جمعه ۱۳۹۱/۱۱/۰۶| |nazi zakhar ♪|


سلام دوستـــــــــــــــــــــان

خب بلاخره نظرارو پست کردم شما هم به همه نظر بدید تا برنده انتخاب بشه

با تشکر

+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۵| |nazi zakhar ♪|


متحان علمی داشتیم قرار شد ببرنمون بزرگترین دبیرستان ناحیه و بعد بزرگترین دبیرستان ناحیه حضرت خدیجه بود بردنمون اونجا گفتن دخترا حق ندارن بیان پایین یه زنگ پسرا یه زنگ دخترا اولن تا اومدیم داخل سالن صدا کل زدن دخترا بلند شد و بعدش رفتیم سر کلاس و خلاصه زنگ پسرا خورد اومدیم پایین من دوم بودم بعد من رفتم دستشویی بعدش زنگ دخترا خورد دخترا ریختن پایین من هنوز دستشویی بودم داشتم زیپ شلوارمو میکشیدم بالا لامصب یکیشون درو باز کرد به جای اینکه اون جیغ بزنه من جیغ زدم دویدم بیرون همه دختر عربا کل میزدن منم سکته کرده بودم

+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۵| |nazi zakhar ♪|


من فقط ی خاطره باحال از سال دوم دبستانم یادمه اولین روز مدرسه ها بود بعد بغل دستیم از این بچه دررس خونا با عینک ته استکانی های خوشگل بود من هرروز ک میرفتم پیش این میگفتم عجب عینک خوشگلی اون هیچی نمیگفت تا اینکه ی روز برگشت گفت بسه دیگه بی تربیت مسخره
ماهاهم ک توی دوران خودمون ی جوابی واسه فحشا داشتیم
من : اسم بابات اصغره
حالا تا اخر سال گیر داده بود اسم بابای منو تو از کجا میدونی یعنی تا این حد اسکول بود طرف

+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۵| |nazi zakhar ♪|


عاقا یه بار بچه بودم یه توپ داشتم غلغلی نبود میزدم زمین رفت خونه همسایه هیچی دیگه همسایمونم جسدشو تحویلمون داد...

جاییزمو از کجا باید بگیرم؟

+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۵| |nazi zakhar ♪|


خاطره می خوای باشه الان میگم:

ترم یک دانشگاه بودم سر کلاس زبان تخصصی استاد زبان یه سوال کردش و گفت کسی بلده.
همه ساکت بودن و من دست بلند کردم استاد گفت بگو؟

گفتم چیو؟؟
گفت جوابو دیگه؟
گفتم نمی دونم...
گفت پس واسه چی دست بلند کردی؟؟؟

گفتم می خواستم ببینم باد کودوم سمت می وزه.

کلاس ترکید از خنده و منم از کلاس انداخت بیرون :))

+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۵| |nazi zakhar ♪|


سلام ، مرسی بهم سر زدی
روزای اول دانشگاه بود ، میدونستم سلف کجاست ولی همیشه میدیدم پسرا میرفتن توش! حتی یه بار با یکی از دوستام تا دم در سلف هم رفتیم ، چون دیدیم همه پسرن خجالت کشیدیم بریم تو!
واسه بابام تعریف کردم ، بابام بهم اعتماد به نفس داد،گفت برو تو،نترس،حتما دخترام هستن دیگه،پس دخترا غذاشونو چی کار میکنن؟!!
خلاصه،یه روز بادوستم تصمیم گرفتیم با شجاعت وارد سلف بشیم،رفتیم دم در سلف،طبق معمول همه پسر بودن.اما این بار تصمیم گرفته بودیم حتما بریم تو.دل به دریا زدیم و وارد شدیم،همه برگشتن نگامون کردن،سالن ساکت شد.همین طور که جلو میرفتیم همه بهمون یه نگاه مینداختن،نیشخند میزدن و پچ پچ میکردن.احساس میکردم سوپراستاری ام که اژدهایی رو شکست داده و همه بهش افتخار میکنن!
با اعتماد به نفس بالا رفتم به مسئول غذا گفتم غذا امروز چی هست؟
یه نگاه کرد،با عصبانیت گفت :" خانوما از اون طرف...! " یهو سالن رفت رو هوا...!
در سلف خواهران پشت دانشگاه بود و ما نمیدونستیم...!

+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۵| |nazi zakhar ♪|


ســــــــــــــــــــــــــــــــــیلام به بروبچ خوبید؟؟؟

اومدم نظراتو پست کنم البته فردا ،چون که دو نفر خیلی التماس کردن دلم سوخت

جایزه هم داره

پس فردا واسه انتخاب بهترین بیایدفعلا بای بای

+ چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۴| |nazi zakhar ♪|


کسی که دوستت داره
کور که نیست
فقط چشاشو
رو خیلی از بدیهات بسته
که رابطه خراب نشه
جای دستِ بالا گرفتن خودت
آدم باش.....!

==========================================

ﺍﻭﻧـﯽ ﮐﻪﺭﻓﺖ ﺍﮔﻪ ﺑﺮﮔﺸـﺖ ﺍﺯ ﺩﻭﺱ
ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﯿﺴـﺖ،
ﻭﺍﺳــﻪ ﺍﯾنــﻪ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﺷــﻭ ﭘﯿـﺪﺍ
ﻧﮑـــﺮﺩﻩ ..

+ دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۲| |nazi zakhar ♪|


سلام دوستــــــــــای گلم خوبــــــید؟؟؟

امتحانات هنــــــــــوز یکیش مونــــــده خدا رو شکـــــــــر اسون بودنــــــــــ

داداشـــــــــ میلاد ممنون واقـــــــــعا خوشحال شدم

اهـــــــــان راستی دوستــــــــان فردا خاطـــــــــرات دوستان و اپ میکنم بیـــــــاید و نظـــــــر بدید

دوستـــــــــــــــون دارم♥

نانا نوشت×انتخاب اهنگ واسم سخت بود مونده بودم تیک تاک و بزارم یا امیر خلوت حالا خوشحال میشم نظرتون و بگید

+ دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۲| |nazi zakhar ♪|