❤یـــه روز خــوبــــ میـآد❤


ما دانشجو هستیم...

اره هستیم...

پس چرا درس نمی خونید...

از ترم بعد می خونیم...

+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۳| |nazi zakhar ♪|


 

نرسیــده به بعضی از خاطرات بایـــد نوشت :

آهسته به یاد بیـــاورید...

خطـــر ریزش اشک !

+ شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۸| |nazi zakhar ♪|


 

عاشقانه ترین حرف دوران نامزدی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اول تو قطع کن

 

+ شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۸| |nazi zakhar ♪|


گفتم:خدايا از همه دلگيرم گفت:حتي من؟ گفتم:خدايا دلم را ربودند! گفت:پيش از من؟ گفتم:خدايا چقدر دوري؟ گفت:تو يا من؟ گفتم:خدايا تنهاترينم! گفت:پس من؟ گفتم:خدايا کمک خواستم. گفت:از غير من؟ گفتم:خدايا دوستت دارم. گفت:بيش از من؟ گفتم:خدايا انقدر نگو من! گفت:من توام، تو من
+ شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۸| |nazi zakhar ♪|


تقصیر هیچکس نیست...

بعضی هارا خودمان به توان رساندیـم...

که عددی نبودنــد ...

+ شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۸| |nazi zakhar ♪|


+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۶| |nazi zakhar ♪|



خاطره بد مدرسه:

روزی که گفتند به خاطر مرگ معلم دیکته،

معلم دیکته و دینی با هم یکی شدند

روزی که دین دیکته میکردند

چقدر کتک خوردیم چون که به جای عمل صالح نوشتیم امل سالح

گفتیم بنویسیم کردار نیک؟جواب کردار نیک ترکه بود

گفتیم آقا به خدا اینم درسته...گفت تو خدا میشناسی؟

گفتیم آقا ما شبا باهاش حرف میزنیم...دوسش داریم

گفت اونکه فارسی باهاش حرف میزنی خدا نیست

دلم شکست...از اونروز خدای قشنگمو ازم گرفتن

+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۶| |nazi zakhar ♪|


 

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره،یهو میبینه موتور گازیه غیییییژ ازش جلو زد! دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز،با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته،
یهو میبینه، موتو...ر گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!! طرف کم میاره،
راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار. خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی!
من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟! موتوریه با رنگپریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بیامرزه واستادی...
آخه ... کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت

+ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۶| |nazi zakhar ♪|


باران كه مي بارد دلم برايت تنگ تر مي شود

راه مي افتم............. بدون چتر

من بغض مي كنم

آسمان گريه

 

+ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۴| |nazi zakhar ♪|


 

من نه عاشـ ــــ ـــقم

ونه محــتاج نگاهی که بلغزد برمن

من خــــــودم هستم
...
و تنهایی و یک حس غریب

که به صـــدعشق و

هوس می ارزد

من نه عاشق بودم و نه دلداده

به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید،

من به دنبال نگاهی هستم

که مرا از پس دیوانگیم می فه
مد

+ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۴| |nazi zakhar ♪|


(وينستون چرچيل)

نه از خودت تعريف کن و نه بدگويی. اگر از خودت تعريف کنی قبول

نمی‌کنند و اگر بدگويی کنی بيش از آنچه اظهار داشتی تو را بد خواهند

پنداشت. (کنفوسيوس)

+ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۴| |nazi zakhar ♪|


 

قله ای که یکبــار فتح شـود ...

تفــریحگـاه عمـــومی خواهــد شـد ...

مواظـب قــله ات باش ...!!!

 

+ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۴| |nazi zakhar ♪|


اخلاق سگی باعث میشه تا هیچ

گربه صفتی وارد زندگیت نشه.....

+ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۲| |nazi zakhar ♪|


خداوندا از بچگی به من آموختند همه را دوست بدار
حال که بزرگ شده ام
و کسی را دوست می دارم
می گویند: فراموشش کن!!

+ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۲| |nazi zakhar ♪|


سلام

من نازنین هستم که تازه این وب رو ساختم ...

خواهر کوچیکه فروغ وینستون (امو امپرس) هستم ...

خوشحال میشم مطالبم رو بخونید و نظر بذارید :)



+ جمعه ۱۳۹۱/۰۹/۱۰| |nazi zakhar ♪|