❤یـــه روز خــوبــــ میـآد❤

روزای اول دانشگاه بود ، میدونستم سلف کجاست ولی همیشه میدیدم پسرا میرفتن توش! حتی یه بار با یکی از دوستام تا دم در سلف هم رفتیم ، چون دیدیم همه پسرن خجالت کشیدیم بریم تو!
واسه بابام تعریف کردم ، بابام بهم اعتماد به نفس داد،گفت برو تو،نترس،حتما دخترام هستن دیگه،پس دخترا غذاشونو چی کار میکنن؟!!
خلاصه،یه روز بادوستم تصمیم گرفتیم با شجاعت وارد سلف بشیم،رفتیم دم در سلف،طبق معمول همه پسر بودن.اما این بار تصمیم گرفته بودیم حتما بریم تو.دل به دریا زدیم و وارد شدیم،همه برگشتن نگامون کردن،سالن ساکت شد.همین طور که جلو میرفتیم همه بهمون یه نگاه مینداختن،نیشخند میزدن و پچ پچ میکردن.احساس میکردم سوپراستاری ام که اژدهایی رو شکست داده و همه بهش افتخار میکنن!
با اعتماد به نفس بالا رفتم به مسئول غذا گفتم غذا امروز چی هست؟
یه نگاه کرد،با عصبانیت گفت :" خانوما از اون طرف...! " یهو سالن رفت رو هوا...!
در سلف خواهران پشت دانشگاه بود و ما نمیدونستیم...!
