❤یـــه روز خــوبــــ میـآد❤


ﺯﯾﺎﺩﺗﺤﻮﯾﻠﺶ ﺑﮕﯿﺮﯼ . . .

ﻋﺎﺷﻖ ﺑﯽ ﻣﺤﻠﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻣﯿﺸﻮﺩ . . .

ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﭼﺮﺍ ؟

ﭼﻮﻥ . . .

ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥِ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺩﻝ ﻧﻤﯿﺒﺮﻩ . . .

ﺩﻝ ﻣﯿﺰﻧﻪ


+ جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۲۹| |nazi zakhar ♪|


داداشم اهل عکس نبود این عکسا قدیمین

:(

+ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۸| |nazi zakhar ♪|


:)

+ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۷| |nazi zakhar ♪|


اهنگــ هایی هَستند که ما دَر روز بارها وَ بارها انها را گوـــش میَدهیم بِدونِ اینکه از انها خَسته شَویم ...

 تَمام می شوَند و از دوباره شروع می شَوَند بِدون اینکــه ما بِـفَهمیم یــا حواسمان باشَد

انقَدر در انها غرق می شَویم که هَمِه یِ درد ها وَ مشکِلات از یادِمان می رَوَد


این اهَنگ ها در زِندِگـی هَمه وجود دارَند

نازَنیــن 92/9/22


اولین نوشته ای که تونستم بنویسم 


パステル のデコメ絵文字ぱすてる のデコメ絵文字ぱすてる のデコメ絵文字パステル( 〃▽〃) のデコメ絵文字サイコー のデコメ絵文字オシャレ のデコメ絵文字 

ادامه مطلب واسه خودم نوشتم


Ɔσитιиʋɛ
+ جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۲۲| |nazi zakhar ♪|


اینطرف یکی هست که خیلی از من و تو تنها تره
یه خونه نقلی بغل پل صراط و چند تا صفحه خاطره و عکس
کل دلخوشی هاشه
دیروز که با هم حرف میزدیم میگفت بچه هام هیچکدوم نیست منو یادشون
کافیه همین که خوبه حالشون ، راستی فکر کنم اسمش خدا بود


یادشـــــ بخیــــــــر 

+ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۱| |nazi zakhar ♪|


ﺍﺯ ﯾﮏﺟﺎﺋﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺁﺩﻡ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ... ،
ﯾﮑﯽ ﺍﺵ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﺩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ... ،
ﯾﮑﯽ ﺍﺵ ﺑﺎ ﺗﺮﺱ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ... ،
ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﺪ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ...
ﺟﺎﺋﯽ ﮐﻪ ﺍﺻﻠﻦ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﺠﺎﺳﺖ ...
+ جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۰۱| |nazi zakhar ♪|