❤یـــه روز خــوبــــ میـآد❤
امیـــدوارم خوبـــ باشیـــــــــن دلــم تنگـــ شـــــده بـــــود گفتـــــم بیـــآم اپــــــ کنـــم ممنــون از اونــایی کــه ســرمـیزنن ، دمتـــون گــرم از اونایــی هــم کـــه یاد نمی کنـــن ، بازم دمشـــون گــرم خــب دیگـــه چـــی بگــم ؟اها شیراز :(( اوممممممممممممم انقـــــــد دلـــم تنگ شــده مامانم بــم گفــت اگـــه درســات خوب بــود ،رشته تجــربی رفتی،دولتی قبول شـــدی می زارم بری دانشگـــاه شیــــــــراز منم گفتــــــــم باوووشــــــــه از اون موقع دارمــــــــ خیلـــی می خووووووونم اجیام تاااااااااا یـــه چــی میشــــــــه میگن اگـــه این کارو نکنــــــی ایشالا تجـربـــــــی در نیای تو مدرسه اصلااا دوستی ندارم ... دوستا قدیمیم عااالی بودن اما امثال ... (همه چیز عوض شد خیلی از لینکا رو پاک کردم بعضیا مسدود بودن بعضیا تعطیل ...) راستـــــــــــــــی این عکســــــــــو ببینید وااااااااااااااااااااااااای زد باززززززززززززی اهنـــگ جدیـــدشــــــــون (سخت میگذره) فــوق العاااااااادس (((زمین خوردیم اخرش سخت خیلی باورش))) تو البوم جدید ویلسون هم هستـــــ وااااااااو فکرشو کــــــــن بعد از چنـــد سال می خونه هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووفـــــــــــ شعر کلاس اول :))) :پاییزه پاییزه برگ درخت می ریزه هوا شده کمی سرد روی زمین پر از برگ ابر سیاه و سفید خخخخخخخخ بقیشو بلددددد نیستم :)) ( بلد بودین بگید ) چقـــــــد زمان زود می گذره عووووووووووووووف راستـــی قالب چطــوره؟؟؟
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که د...کتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.
...
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.
عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند..


