❤یـــه روز خــوبــــ میـآد❤


یکی بود یکی نبود...تابستون چندین سال پیش بود!بردیا حدودا دو سه سال داشت و منم پنج شش ساله بودم!یه شب از همین شبای خدا که من و بردیا رفته بودیم طبقه پایین خونمون و تو اتاق مادرجون خوابیده بودیم اتفاق بسیااار بسیااار عجیبی که امیدوارم هیچوقت سرتون نیاد برای اینجانب رخ داد!آقا بنده در حال دیدن هفت پادشاه در خواب بودم( خواب اون شاهزاده رویاها با اسب سفید نبودشا! ) و از شـِکَر خواب شبانگاهی خود لذت میبردم که یک دفعه احساس کردم بارون شروع به باریدن کرده!بله!جونم براتون بگه که همونطوری که خواب بودم این سوالات تو ذهنم نقش بستن:بارون؟! به این شدت؟! تو خونه؟! مگه سقف سوراخ شده؟! حالا از اینا گذشته ، چرا بارونش گـــــرمه؟!!!!!!!!بعد از گذشت لحظاتی بارون قطع شد و منم که هنوز خواب بودم ( جالبه که تو خواب اون بارون عجیب رو حس کرده بودما!! ) با قبولوندن به خودم که بارونش چیزی جز توهم نبوده اصلا سعی در بیدار کردن خودم از خواب شیرین نکردم...خب این از این...مدتـــــــــــی بـــــــعــــــد...ازونجایی که مامان من عادت داشته و داره که شبا به من و بردیا سر بزنه (مادر دیگه!) میاد داخل اتاق و به محض اینکه قیافه ی بارون زده ی منو میبینه داد میزنه و منو بلند میکنه ( به طرز فجیهی، هنو شوکی که اون لحظه بم وارد شد رو یادمه! ) و میگه: تـــــــامــــــــــارااا ... چیــــــــــکار کـــــــــــــردی؟!!!منم به شکم و موهام یه نگاهی انداختم و با وحشتی توام با خشم به بردیا که با خیال تخت خوابیده بود نگاه کردم!طبق تحقیقاتی که روز بعد توسط مامان به عمل اومد بردیا مجرم شناخته شد!من بدبختم که هیچی دیگه...چیزی جز یه قربانی بیچاره که توسط داداشش آبیاری شده بود نبودم!اونطور که فهمیدیم تو اون شب خاطره انگیز آقا بردیا (!) از خواب پا میشه و به خیال اینکه دستشویی رفته همونجا تو رخت خواب و رو سر و کله ی من بیچاره کار خودشو میکنه...و شــــــــــــــــــــــــــــــد آنــــــچـــــــــــــــه شــــــــــــــــــــد...خلاصه اینکه اون شب مامان منو بلند کرد و انداخت تو حموم و بردیا هم هیچوقت به جزای عملش نرسید!قصه ی ما به سر رسید ، کلاغه به خونش نرسید...طفلی این کلاغه...محکومش کردیم به نرسیدن به خونش!!!
+ جمعه ۱۳۹۱/۱۱/۰۶| |nazi zakhar ♪|