❤یـــه روز خــوبــــ میـآد❤


چند هفته ی پیش با خانواده ودختر داییم اناهیتا که هم سن و سال خودمه رفته بودیم شیرازیکی از بچه ها فامیلا دورمون دانشجو شیرازه از یک هفته قبل زنگ زد دعوتمون کرد تمام طول راه من وانا مسخرشون میکردیم و میخندیدیم وقتی رسیدیم اومدن جلومون با ماشین رفتیم خونشون طبقه اول صحاب خونه بود که یه سگم داشت ...

 اسم یکی از بچه ها سینا بود دوستش هم که خیلی کوچولو بود علی رضا خلاصه رفتیم بالا نشستیم علی رضا گفت جاهاتون رو پهن کردم دوست داشتید برید بخوابید من و انا خندیدیم اخه علی رضا شبیه دخترا بود یکم  بعد پذیرایی کردن علی داشت چایی دم میکرد از اشپز خونه بلند گفت:ظرف ندارید بشورم انا یواش گفت نه لباس داریم هم خندیدیم سینا نشنید مامانم یواش گفت زشته بسه ما منتظر بودیم تا اونا از خونه برن بریم حمام تا دیدیم نبابا اونا می مونن تا عصر خواهر علی فیروزه اومد خیلـــــــــی باحال بود بعد فی فی میگفت داداشم فردین بزرگه وای خدااااااااا انقد خشگله مهند پیشش هیچه ما گفتیم حالا 24-25سالشه خعلـی هم تیکس تا ساعت6داداشش فردین هم اومد بابام رفت بازار خرید کرد همه چی گذاشت تو یخچال ما تو اتاق بیرون نمی رفتیم خجالت می کشیدیم وقتی رفتیم خوشگل تر از مهندم نشسته بود انا گفت عیییییییییییییییییی اینه؟J)))

من خندیدم نه قشنگ بود فقط تپل بود شب رفتیم بازار فردا صبح رفتیم پارک ازادی علی گفت بچه ها پاشیم دور بخوریم ما همه بلند شدیم رفتیم کلی عکس گرفتیم با دوربین علی یه فیلمم واسه پی ام سی گرفتیم یدفعه گفت بچه ها یکی یه رم بده رمم پر شد ماله اونا هم تا خرخره پر من رمم و بش دادام بازم عکس گرفت بعد رمم رو بهم داد یهو گفت رم من کجاست؟؟؟

سینا گفت خاااااااااااااااااااک گمش کردی ؟؟؟بعد با اجیم رفتن اب بخرن که بازی بطری کنیم 1 ساعت گشتیم پیدا نشد خلاصه بازی بطری هم کردیم اجیم به علی گفت چند سالته؟گفت20

شب مامانم شام دروست کرد داشتیم میخوردیم یهو صدا داد و بیداد فی فی با صحاب خونه بلندشد همه رفتن پایین خلاصه گذشت ...

ساعت11شب رفتیم لونا پارک با ماشین فی فی فقط دختر بودیم علی رو خواستیم ببریم نیومد خعلی خوش گذشت انقد دستی کشید..وقتی رسیدیم 10مین بعد دیدیم مامانم و بابام با سینا وفردین هم اومدن خلاصه کلی بازی هم سوار شدیم بعد رفتیم دروازه قران اونجا قدم میزدیم اجیم به فردین گفت تو چند سالته؟گفت راست بگم یا دروغ ؟فوری گفت دروغ؟

 فردین گفت:از سینا کوچیک ترم  16 فروغ گفت حالا راست؟گفت هم سنیم20

گفتم مگه علی20نیست؟خندید گفت بش نگیدااااااااا17 سالشه

تا ساعت3تو خیابون دور خوردیم رفتیم خونه علی دشداشه پوشیده بود نشسته بود رفتیم تو اتاق فقط افتادیم فردا ساعت 8 فی فی با علی رفتن دکتر علی نوبت عمل بینی داشت فرداش شبی هم بود که روحانی انتخاب شده بود ما از 11شب تا4صبح تو ترافیک بودیم بزن برقص بود خوش نگذشت اخه فی فی نبود

فردا صبح فی فی با علی اومدن فی فی گفت علی از ساعت11ظهر تا10شب تو اتاق عمل بوده داشته دور از جون می مرده دیگه رفتیم باغ عفیف اباد بعدش بازار بعدش دوباره پارک ازادی رفتیم غذا خوردیم اها راستی فردین رفت از بوشهر ماشینش رو بیاره شب ساعت1 تصادف کرد 160تا سرعت داشته وقتی اومد اصن نه ناراحت نه چیزی اسم ماشینش سرخو بود رفتیم بیرون دوتا ماشین شدیم واسه بازی فوتبال جشن بود فردین زد کنار گفت همه پیاده شید اهنگ بندری گذاشت همه بچه ها تو فاز بودن یهو سینا گفت اوه اوه ماشین پلیس بزن بریم رفتیم جلو تر پیاده شدن ساعت5صبح رفتیم خونه فردا هم ابشار مارگون وچله گاه تو راه بازم پیاده شدن تو راه هم ناهار خوردیم شب پارک قوری تا شد شب اخرL

رفتیم پاساژ زیتون علی هم اومد بعد بهش میگفتیم بیلی بدو دنبال علی اونم خندش میگرفت می گفت تو رو خدا نگید ما هم میخندیدیم دوتا ماشین بودیم مامان بابام رو هم نبردیم نامزد فیروزه گفت فردین تو رو خدا ساکت باش داییم مدیر کل اینجاس گفت چشم لطفا دستم رو ول کن احسان دامادشون گفت قول؟فردین گفت قول

2مین بعد فردین رفت وسط پاساژ دست به کمر ایستاد داد زد دایییییییییییییییییییی وای ما که مرده بودیم از خنده یه پسری عصا دستش بود فردین رفت جفتش شلی شلی راه میرفت ناجور انقد خندیدیم بعدش یه عکس یادگاری گرفتیم...رفتیم بستنی نعمت خوردیم

 رفتیم خونه علی با فی فی رفتن یه ماشین شدیم ...

تو خیابونا می چرخیدیم ضبط هم هی خراب می شد سینا زد کنار پیاده شدن بازم میرقصیدن فردین خعلی ادم شوخی بود من خلاصه کردم فردین گفت اگه پلیس گرفت میگم من با اینا کاری ندارم به زور سوارم کردن دوباره همه خندیدیم یهو گفت اووووووووس سینا اهنگو خفه کن دوباره همه ساکت شدیم گفت فردا شب این موقع همه دپرس تو خونه  همه گفتیم اههههههههههههههههههه بسه گفت ولی برنامه بعدی فردین در اهواز انا سوت میزد ما هم همه هورااااا کشیدیم

بعد فردین خوند:خاطرات شیراز محاله یادم بره اون همه عشق و حال محاله یادم بره البته لهجه داشت شیرازی خعلی باحال بعد سینا اهنگ رو زیاد کرد باز زد کنار فردین پیاده شد رو سقف ماشین میرقصید با اهنگ مسعود فتاحی اروم اروم میذارمش رو وبم بعد پارکور می رفتن رو ماشین اصن این سرخو رو افساید کردن

اهنگ دوست دارم گروه ۷ رو گذاشتیم و بلند خوندیم ..

بعد امبولانس پشت سرمون بود همه مرده بودیم از ترس فک کردیم پلیسه هه ..

 تو فلکو پاسارگاد همه پیاده شدیم فردین انقد دستی کشید و با ماشین قر ریخت که وسط خیابون تایرا سرخو  قفل کردن

پیاده رفتیم تا خونه اااااااااااااااااااااه شب اخر بود ولی بابام ساعت 1خوابید که فردا خسته نباشه ما تا 4بیدار بودیم  بعد شماره ها هم رو گرفتیم فردین ازمون پرسید متولد چندین؟من به شوخی گفتم 80 اسمم رو گذاشتن هشتادیJ))))

فردا صبح لحظه بدی بود فردین ظرف خودمون رو گرفت پشت سرمون اب ریخت همه خندیدن جاده خعلی دلگیر بودL

اجیم چند شب پیش یه چند تا عکس نشونم داد دلم می خواست گریه کنم یاد شیراز افتادم:((Photo: ‎1162.وقتی صدای آژیر آمبولانس بهت نزدیک میشه
"ایده از آرش"‎Photo: ‎1206.وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور ...
"ایده از شیوا"
ترانه سرا:منا برزویی‎Photo: ‎1293.وقتی آهنگ دوست دارم گروه 7 رو با صدای بلند میخونی
"ایده از مریم"
http://www.radiojavan.com/mp3s/mp3/7th-Music-Band-Dooset-Daram-(Live-In-Concert)?start=14030&index=3‎

+ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۷| |nazi zakhar ♪|